
موسیقی دان ، آهنگ ساز ، دارای سبک در نوازندگی سنتور و سه تار . استاد رشته ی سنتور دانشگاه ، برآمده از رشته ی موسیقی دانشگاه تهران . فرزند حسن مشکاتیان که دستی به نوازندگی داشت . دارنده ی مقام ممتاز در آزمون باربد . وی از بانیان کانون چاووش است .
بهره مند از تعلیم : نورعلی برومند ، عبدالله دوامی ، داریوش صفوت ، محمدتقی مسعودیه ، سعید هرمزی ، یوسف فروتن ، دکتر مهدی برکشلی ، احمد عبادی .
از همکاران انجمن مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ایران وابسته به رادیو تلویزیون ، به عنوان مدرس رشته ی سنتور ، سرپرست گروه موسیقی و کارشناس هنری .
برنده ی مدال طلا در سال های متوسطه ( هر سال به طور مداوم و از سال هفتم تا اخذ دیپلم در بین آموزشگاههای کشور ) در رشته های سنتور ، سه تار ، تار و ویولن ، و سرپرستی گروه ( گروه موسیقی خراسان ) .
1356 ش . تشکیل گروه عارف و سرپرستی آن گروه که تا به امروز تداوم یافته است .
1987 م . آغاز برنامه های برون مرزی گروه عارف .
1992 م . شرکت در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان ( روح زمین ) در انگلستان و کسب مقام نخست .
هوشنگ ابتهاج ( هـ ا . سایه ) ، فرزند میرزا آقاخان ، در سال 1306 خورشیدی در رشت دیده به جهان گشود و پس از اتمام تحصیلات به اتفاق خانواده به تهران آمد و رحل اقامت افکند .
وی شاعری غزل سرا و در غزل سرایی همانند دیگر شاعران از خودنمایی و تظاهر به دور بود و در مجامع و محافل ادبی کمتر دیده می شد ، جز با چند تن شاعر که به آنها اعتقادی داشت ، با دیگران شاعران کمتر می جوشید . اغلب در خانه می نشست و غزلی می سرود و گاهی آن را برای مجله ای می فرستاد که چاپ شود .
در سال 1325 نخستین اثر او به نام « نخستین نغمه ها » به چاپ رسید . سایه بیشتر تحت تاثیر شعر حافظ قرار گرفته و از شیوه ی او پیروی کرده است . دومین اثر او به نام « سراب » در سال 1330 انتشار یافت و در اینجا سایه در کار خود ماهرتر شده و بیشتر توانسته است خصوصیات ذوق و سلیقه ی شخصی را نشان دهد و قطعات این مجموعه هم از جهت قالب شعری و هم از حیث نویی اصالت احساس و ادراک بسیار قابل توجه است ، ولی از این پس سایه شاعر گذشته نیست ، او به یاد مردم میهن خود می افتد و از آنان الهام می گیرد و متوجه می شود که باید هنر خود را از چهار چوب خودخواهی ها خارج ساخته و در خدمت مردم کشور خود بگمارد . و همین کار را می کند ، در این باره خود چنین می گوید :
« زمانی بود که من هنوز دشمن و دوست خود را نشناخته بودم ، هنوز عشق بزرگم را نیافته بودم ، با دیگران می سوختم ، اما شعر من سراب بود و در پایان آن روزگار نوشتم ، به هنگامی که خروش خشم و فریاد و درد ، در پرده ی دل تو می آویزد . من برای دلم ، برای عشق بیمارم آواز خوانده ام ، به هنگامی که چهره های زرد و شکسته هم میهنان من با اشک و خون آغشته می شود ، من برای گلهای یاس ، برای شبهای مهتابی ، برای خوابها و رویاهای خود شعر سروده ام . شعر همچون ناله ی مرغ شب ، آواز اندوه و پریشانی و شکست شده است و من دیگر نمی خواهم که چنین باشد . من آواز خویش را در این دل تنگ سر خواهم داد و این آرزو را که سرگذشت رنج و رزم پر شکوه انسانهاست ، از میان حصارهای ویران این شب خون آلود به گوش دورترین ستاره ی بیدار آسمان خواهم رساند و چنین کردم . »
سایه ، دفتر شعر « سراب » را در سال 1330 و « سیاه مشق » را در سال 1332 منتشر می کند و پس از چند ماه اثر دیگری به نام « شبگیر » از او طبع و نشر شد ، و در سال 1334 مجموعه ی شعر دیگرش به نام « زمین » به چاپ رسید . بعد از چاپ دفتر « زمین » به مدت 10 سال از سایه دفتر شعری انتشار نمی یابد ، تا اینکه در سال 1344 به چند شهر شوروی سابق سفر می کند و حاصل این سفر انتشار مجموعه ی شعر « من به باغ گل سرخ » است .
« کوچه سار شب »
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشـت پـر مـلال مـا پــرنـده پـر نـمی زنـد
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریـغ کـز شبی چنین سپیـده سـر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یــکی صـلای آشنــا بـه رهـگـذر نـمی زنــد
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
کـه خنجـر غـمت از ایـن خـراب تـر نمی زنـد
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
بـرو کـه هیچکس نـدا به گوش کـر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگـر نـه بـر درخت تـر ، کسی تبـر نمی زنـد
« مرگ دیگر »
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ
در شبی آرام ، چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک ، اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان ، مرگ در میدان
با تپیدنهای طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر
غرقه در خون ، پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است رنج بردن پا فشردن
« حصار ( ای عاشقان ) »
ای عاشقان ای عاشقان ! پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل ، چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سـوار ، بیـرون جـهید از این حصـار
تا بر دمد خورشید نو ، شب را ز خـود بیـرون کـنید
چنـدین کـه از خـم در سبو ، خون دل ما می دمد
ای شـاهدان بزم کیـن ، پیمـانـه هـا پر خـون کـنید
دیدم به خواب نیمه شب ، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ، ای صبح خیزان ، چون کنید
دیـوانـه چـون تـوبـه کنـد ، زنجیـر زنـدان بشـکنـد
از زلــف لـیلـی حـلقـه ای در گـردن مـجـنون کـنید
« دوزخ روح »
من چه گویم ؟ که کسی را به سخن حاجت نیست
خـفتـگـان را به ســـحر خــوانی من حــاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح
مرده را عـربده ی خـواب شکن حــاجت نیست
ای صبــا مگذر از اینجا که در این دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حـاجت نیست
در بهـاری کـه بر او چشـم خـزان می گرید
به غـزلخـوانـی مرغــان چــمن حــاجت نیست
لالـه را بس بـود این پیـرهن غرقه به خون
کــه شـهـیدان بلا را به کــفـن حــاجـت نیست
قصـه پیـداست ز خـاکستر خـامـوشی ما
خرمن سوختگـان را به سخـن حــاجت نیست
سایه جان : مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هـوا را به وطن حــاجت نیست
علی تجویدی متولد 1298 ش . در تهران است .
موسیقی دان ، آهنگ ساز ، نوازنده ی ویولن و سه تار .
فرزند هادی خان تجویدی .
استاد هنرستان موسیقی و از اعضای شورای موسیقی رادیو . بهره مند از تعلیم : ظهیرالدینی ( فلوت ) ، سپهری ، حسین یاحقی و ابوالحسن صبا ( ویولن و سه تار ) ، هوشنگ استوار ( هارمونی ارکستراسیون ) ، اسماعیل قهرمانی ، رکن الدین مختاری ، موسی معروفی ، حاج آقا محمد ایرانی مجرد .
بهره مند از جلسات هنری در منزل حاج آقا محمد ایرانی حدود پانزده سال .
از سال 1334 ش . تدریس ویولن در کلاس های اداره ی کل هنرهای زیبا در کنار استاد ابوالحسن صبا .
از سال 1336 ش . پس از در گذشت صبا ، انتخاب به عنوان مسئول تدریس ویولن در هنرستان عالی موسیقی و همچنین تدریس در دانشکده ی هنرهای زیبا .
استاد تجویدی از آهنگ سازان کم نظیر موسیقی ایران محسوب می شود و آهنگ های بی شماری برای خوانندگان مطرح ایران ساخته است . برای مثال : « به یاد صبا در اصفهان » ، « کو یاری در چهارگاه » ، « می گذرم در چهارگاه » ، « مرا عاشقی شیدا تو کردی در سه گاه با صدای بنان » ، « تذرو در ماهور با صدای استاد شجریان » ، « مناجات نیمه شب در شوشتری و بیداد با صدای استاد محمدرضا شجریان » و ...

از آنجا که در تاریخ این سرزمین هنرپرور ، شعر و موسیقی ایرانی دوش به دوش هم پیش رفته اند . از این پس برای کامل تر شدن وبلاگ ، شرح حال شاعران و ترانه سرایان و همچنین گزیده ی اشعار آنان به وبلاگ اضافه می گردد .
مهدی اخوان ثالث ( م.امید )
مهدی اخوان ثالث ، فرزند علی ، در سال 1307 خورشیدی در شهر مشهد مقدس قدم به عرصه ی هستی نهاد . پدرش از مردم یزد بود که در جوانی به مشهد مهاجرت کرد و در این شهر سکونت اختیار کرد و ازدواج نمود و تشکیل خانواده داد و به شغل داروهای گیاهی و سنتی اشتغال ورزید .
مهدی اخوان تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان رسانید و فارغ التحصیل هنرستان صنعتی شد ، چندی نیز به موسیقی روی آورد و تار می نواخت و در دستگاههای ایرانی تمرین می کرد ، اما به سبب مخالفت پدرش از کار موسیقی دست کشید ، به هر حال عاشق موسیقی بود .
اخوان از سال 1323 کار شاعری خود را آغاز کرد و به سرودن شعر پرداخت و بر اثر تشویق و راهنمایی های استاد مدرسه اش " پرویز کاویان " شوق اشتیاق بیشتری به شعر پیدا کرد و نخستین شعری که سرود در زمینه ی توحید و یکتایی خداوند بود و اولین جایزه ای که بر اثر سرودن همان شعر دریافت کرد ، کتاب مسالک المحسنین تالیف طالبوف بود که افتخار الحکماء شاهرودی ( مسنّن ) به او داد و همین امر سبب گردید که در طریق شعر شاعری پیش رود و توجه اساتید شعر و ادب خراسان را به خود معطوف دارد و به عضویت انجمن ادبی مشهد درآید و تخلص « امید » را نیز استاد نصرت شاعر معروف خراسان برایش برگزید .
امید تا بیست سالگی در زادگاه خود به سر برد و در سال 1323 به تهران عزیمت کرد و در این شهر رحل اقامت افکند و به شغل آموزگاری پرداخت و به تعلیم و تربیت جوانان همت گماشت و با سختی و دشواری معیشت کرد و چند ماهی نیز به زندان افتاد و به قول خودش « برای همیشه از سیاست کناره گرفت » و تنها به کارهای ادبی پرداخت .
امید در سال 1330 مجموعه ای از اشعارش را به نام « ارغنون » به چاپ رسانید . در سال 1332 در یکی از مسابقه های ادبی شرکت کرد و برنده ی جایزه گردید از آن پس همکاری خود را با مطبوعات آغازکرد و آثار نظم و نثرش در روزنامه ها و مجله ها به چاپ رسید و در ضمن با رادیو نیز همکاری می کرد و در موضوعات ادبی و هنری مطلب می نوشت و در کنار آن فیلمهای مستند را دوبله می نمود .
از آثار او آنچه طبع و نشر یافته به شرح زیر است : « ارغنون » ، « آخر شاهنامه » ، « زمستان » ، « از این اوستا » ، « در حیاط کوچک پاییز در زندان » ، « بهترین امید » ، « برگزیده از شعرهای امید » ، « بدعتها و بدایع نیما » ، « ادب الرفیع » ، « منظومه ی سواحلی » ، « دوزخ اما سرد » ، « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » ، و چندین اثر دیگر .
وی در سرودن شعر به سبک کلاسیک و نو ، هر دو طبع آزمایی کرد و به خوبی از عهده هر دو قسمت بر آمده است . در فن قصیده سرایی شیوه ی اساتید کهن خراسان ، خاصه منوچهری را پی گرفت و در غزل سرایی از استادی و مهارت خاصی برخوردار بوده و غزلیاتش از لطف کلام و مضامین عالی بهره مند می باشد .
امید در سالهای اخیر به عنوان استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاههای تهران و تربیت معلم و شهید بهشتی تدریس می کرد و سرانجام به سال 1369 در تهران بدرود حیات گفت و جنازه اش را به مشهد انتقال دادند و در جوار مقبره فردوسی به خاک سپردند . مرگ امید موجب تاثیر و تالم خاطر دوستداران شعر و ادب گردید و بسیاری از شاعران ایران در رثایش ، مرثیتها سروده اند .
« فریاد »
خانه ام آتش گرفته ست آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش ،
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان ،
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ ،
و خروش گریه ام ناشاد ،
از درون خسته ی سوزان ،
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد ! ای فریاد !
خانه ام آتش گرفته ست آتشی بی رحم .
همچنان می سوزد این آتش ،
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار ،
در شب رسوای بی ساحل .
وای بر من سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری ،
در دهان گود گلدانها ،
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد ،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب ،
بر من آتش به جان ناظر .
در پناه این مشبک شب .
من به هر سو می دوم ، گریان از این بیداد .
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان ،
و انچه دارد منظر و ایوان .
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش ،
وز لهیب آن روم از هوش ،
زان دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند ، که بود من شود نابود .
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر ،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر ،
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب ،
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد ! ای فریاد !
« قاصدک ! »
هان ، چه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من ، بی ثمر می گردی .
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیّار و دیاری – باری ،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،
برو آنجا که ترا منتظرند .
قاصدک ! در دل من ،
همه کورند و کرند .
دست بردار از این در وطن خویش غریب .
قاصد تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ ،
که فریبی تو ، فریب .
قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
« زمستان »
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند .
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ،
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور ،
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
حدیثی گر شنیدی ، قصه ی سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلورآجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلود مهر و ماه ،
زمستان است .