هوشنگ ابتهاج ( هـ ا . سایه ) ، فرزند میرزا آقاخان ، در سال 1306 خورشیدی در رشت دیده به جهان گشود و پس از اتمام تحصیلات به اتفاق خانواده به تهران آمد و رحل اقامت افکند .
وی شاعری غزل سرا و در غزل سرایی همانند دیگر شاعران از خودنمایی و تظاهر به دور بود و در مجامع و محافل ادبی کمتر دیده می شد ، جز با چند تن شاعر که به آنها اعتقادی داشت ، با دیگران شاعران کمتر می جوشید . اغلب در خانه می نشست و غزلی می سرود و گاهی آن را برای مجله ای می فرستاد که چاپ شود .
در سال 1325 نخستین اثر او به نام « نخستین نغمه ها » به چاپ رسید . سایه بیشتر تحت تاثیر شعر حافظ قرار گرفته و از شیوه ی او پیروی کرده است . دومین اثر او به نام « سراب » در سال 1330 انتشار یافت و در اینجا سایه در کار خود ماهرتر شده و بیشتر توانسته است خصوصیات ذوق و سلیقه ی شخصی را نشان دهد و قطعات این مجموعه هم از جهت قالب شعری و هم از حیث نویی اصالت احساس و ادراک بسیار قابل توجه است ، ولی از این پس سایه شاعر گذشته نیست ، او به یاد مردم میهن خود می افتد و از آنان الهام می گیرد و متوجه می شود که باید هنر خود را از چهار چوب خودخواهی ها خارج ساخته و در خدمت مردم کشور خود بگمارد . و همین کار را می کند ، در این باره خود چنین می گوید :
« زمانی بود که من هنوز دشمن و دوست خود را نشناخته بودم ، هنوز عشق بزرگم را نیافته بودم ، با دیگران می سوختم ، اما شعر من سراب بود و در پایان آن روزگار نوشتم ، به هنگامی که خروش خشم و فریاد و درد ، در پرده ی دل تو می آویزد . من برای دلم ، برای عشق بیمارم آواز خوانده ام ، به هنگامی که چهره های زرد و شکسته هم میهنان من با اشک و خون آغشته می شود ، من برای گلهای یاس ، برای شبهای مهتابی ، برای خوابها و رویاهای خود شعر سروده ام . شعر همچون ناله ی مرغ شب ، آواز اندوه و پریشانی و شکست شده است و من دیگر نمی خواهم که چنین باشد . من آواز خویش را در این دل تنگ سر خواهم داد و این آرزو را که سرگذشت رنج و رزم پر شکوه انسانهاست ، از میان حصارهای ویران این شب خون آلود به گوش دورترین ستاره ی بیدار آسمان خواهم رساند و چنین کردم . »
سایه ، دفتر شعر « سراب » را در سال 1330 و « سیاه مشق » را در سال 1332 منتشر می کند و پس از چند ماه اثر دیگری به نام « شبگیر » از او طبع و نشر شد ، و در سال 1334 مجموعه ی شعر دیگرش به نام « زمین » به چاپ رسید . بعد از چاپ دفتر « زمین » به مدت 10 سال از سایه دفتر شعری انتشار نمی یابد ، تا اینکه در سال 1344 به چند شهر شوروی سابق سفر می کند و حاصل این سفر انتشار مجموعه ی شعر « من به باغ گل سرخ » است .
« کوچه سار شب »
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشـت پـر مـلال مـا پــرنـده پـر نـمی زنـد
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریـغ کـز شبی چنین سپیـده سـر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یــکی صـلای آشنــا بـه رهـگـذر نـمی زنــد
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
کـه خنجـر غـمت از ایـن خـراب تـر نمی زنـد
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
بـرو کـه هیچکس نـدا به گوش کـر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگـر نـه بـر درخت تـر ، کسی تبـر نمی زنـد
« مرگ دیگر »
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ
در شبی آرام ، چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک ، اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان ، مرگ در میدان
با تپیدنهای طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر
غرقه در خون ، پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است رنج بردن پا فشردن
« حصار ( ای عاشقان ) »
ای عاشقان ای عاشقان ! پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل ، چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سـوار ، بیـرون جـهید از این حصـار
تا بر دمد خورشید نو ، شب را ز خـود بیـرون کـنید
چنـدین کـه از خـم در سبو ، خون دل ما می دمد
ای شـاهدان بزم کیـن ، پیمـانـه هـا پر خـون کـنید
دیدم به خواب نیمه شب ، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ، ای صبح خیزان ، چون کنید
دیـوانـه چـون تـوبـه کنـد ، زنجیـر زنـدان بشـکنـد
از زلــف لـیلـی حـلقـه ای در گـردن مـجـنون کـنید
« دوزخ روح »
من چه گویم ؟ که کسی را به سخن حاجت نیست
خـفتـگـان را به ســـحر خــوانی من حــاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح
مرده را عـربده ی خـواب شکن حــاجت نیست
ای صبــا مگذر از اینجا که در این دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حـاجت نیست
در بهـاری کـه بر او چشـم خـزان می گرید
به غـزلخـوانـی مرغــان چــمن حــاجت نیست
لالـه را بس بـود این پیـرهن غرقه به خون
کــه شـهـیدان بلا را به کــفـن حــاجـت نیست
قصـه پیـداست ز خـاکستر خـامـوشی ما
خرمن سوختگـان را به سخـن حــاجت نیست
سایه جان : مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هـوا را به وطن حــاجت نیست