منوچهر نيستاني به تاريخ چهارم مرداد 1315 در كرمان زاده مي شود. آموزش ابتدايي را در كرمان به پايان مي برد و تحصيلات دبيرستان را در كرمان و سپس در دبيرستان دارالفنون تهران ادامه مي دهد. نخستين شعر هايش را در روزنامه ي «بيداري» و همچنين «هفت وادي» و «انديشه» ي كرمان به چاپ مي رساند و شعرهاي تند سياسي اش نيز با نام هاي مستعار در «چلنگر»، «توفيق» ، «رزم» و «مردم»ظاهر مي شود. در كرمان، دفتر شعر «جوانه»ي او به سال 1333 به وسيله ي انتشارات خواجو چاپ مي شود. سال 1334 به دانشسراي عالي تهران مي رود و در رشته ي ادبيات فارسي به تحصيل مي پردازد. در سال 1337پس از فراغت از تحصيل به چاپ دفتر شعر «خراب» در مهرماه و ترجمه ي «روانشناسي و دشواري هاي تربيتي» در آذرماه همان سال مي پردازد. در همان سال «خارستان، ديوان اديب قاسمي كرماني» را با تصحيح و تحشيه و همراه با واژه نامه منتشر مي كند كه كتابي به شيوه ي گلستان سعدي با اصطلاحات صنف شالباف و مسائل و مشكلات آنان است. از سال 1337 تا سال 1342 در شاهرود به تدريس ادبيات فارسي مشغول است. سپس به تهران منتقل مي شود. در سال 1347 «گل اومد بهار اومد»شعر بلند او براي كودكان، توسط كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان چاپ مي شود. سال 1350 دفتر شعر سوم او «ديروز، خط فاصله» به وسيله ي انتشارات رز منتشر مي شود. نيستاني در سال 1357 از خدمات آموزشي بازنشسته مي شود.

از آثار چاپ شده ي او: «دو ، با مانع» و «مادر من» كه شعر هاي پس از «ديروز، خط فاصله» است. آثار چاپ نشده ي او «يادداشت هايي بر كناره ي كتاب» كه گردشي در ديوان هاي شعر و از جمله «ديوان نظامي» است و «مقدمه اي بر مقدمه ي متون كهن فارسي ». منوچهر نيستاني در صبح پنج شنبه 29 اسفندماه 1360 زندگي را وداع مي گويد. دليل مرگ او سكته ي قلبي است.
....
دو شعر از منوچهر نيستاني
«دست در دستم نه»
دست دردستم نه
اي كه گيسوي تو يك اقيانوس
آسيايي بزرگي كه همه نارنجي
با تو افسانه و با لبهايت
قصه و قول كه آميخته با افسوس...
تو نخستين بار كركس ها را راندي
تا لب جوباري
كه فقط من ماندم...
كه فقط خود ماندي...
غزل خواندي :
«سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد...»
زير لب خواندم :
«...آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد»
و تو بودي كه فرا خواندي
همه نيلوفرها را
و تو بودي كه به بوي گل افسون كردي
همه مرغان را
صحرا را
كه نشان مي جستند از سيمرغ
عاج انگشت تو بود كه اشارت مي كرد به كجايي كه بجو آنجا را
دست در دستم نه
پاي رفتارم نيست
با كسي جز تو سر و كارم نيست
گر نباشي تو
سايه و
سنگي و
ديوارم نيست.
دست در دستم نه
كه مرا مرگ در اين فاصله به...
صبر بسيارم نيست.
«منزل آخر»
امروز، از نگاه تو سرگشته تر منم
هر گوشه را- به خواهش نامعلوم-
سر مي زنم.
در دستم اين عصاي شكسته ،
با دست من ، ز رنج سفر شكوه مي كند.
در عمق غلظت مه« لندن»...
يا در ترامواي «وين»...
-در شهر ديگري ، به دگر نام...-
در سالن اپرا، ...
بر روي پل كه مي نگرد ساكت،
در اضطراب بي ثمر «پو» ...
در پاي نخل منحني سالديده اي،
در «الجزيره»
در نقب هاي سرشار از داد،
و دود،
و نم،
-وز تاق و تاق مهره ي بيليارد-
هر گوشه را،
-به خواهش نامعلوم-
سر مي زنم.
«... با هر كسي هواي سفر هست،
با هيچ كس نه راي نشستن.
سقف كشسته را پي آذين
طفلانه با گل آذين بستن؟
گل ها به سقف خنده زنان اند.
بي اعتنا به ما گذران اند.
گل ها ز مرگ و فتنه چه دانند؟… »
اين حرف ها به لب، به دلم كوه كوه غم،
بي خواهشي صريح به هر سوي مي روم.
« قيز قير» ميز كهنه، در زير دست من،
چون دايه ام به ناگاه انگيخت
از رخوتي به لذت يك خواب!
غوغاي قهوه خانه، چو يك طشت آب سرد
ناگاه بر سرم ريخت.
مي پرسم از رفيق كناری:
-« باران كه بند آمد؟»
-«آري»
و مي روم...