جواد آذر
جواد کناره چی، که در شعر، آذر تخلص می کند، در سال 1310 خورشیدی در شهر تبریز چشم به جهان گشود. پدرش مرحوم حاج علی کناره چی از بازرگانان معروف فرش و از بزرگان مورد اعتماد مردم بود.
کناره چی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به انجام رسانید . آنگاه به تهران مهاجرت کرد و در این شهر رحل اقامت افکند و در انجمن های ادبی شرکت جست و شعرش مورد توجه شعر شناسان قرار گرفت.
آذر در سرودن انواع شعر از غزل و قصیده و مثنوی و قطعه طبع آزمایی کرده و از عهده ی آن به خوبی برآمده و مهارت خود را نشان داده است، اما در میان انواع شعر به غزل سرایی بیشتر رغبت دارد و غزل را نیکو می سراید و از سبک صائب پیروی می کند.
« سکوت سرد زمان »
به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها، دی شد زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا !
نه امیدی در دل من، که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهی که ناله می خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا !
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم زدل شوید،
که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان
آه ! از این بی همرازی، خدایا ! وای از این بی همرازی خدایا !
وه ! که به حسرت عمر گرامی طی شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد مردم چشمم جامه به خون زد
یارا !دلم زبی شکیبی با فسون خود فریبی
چه فسون نا فرجامی به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا
« ساز قصه گو »
تا دور چشم مست او، جای می از نای سبو
خون کرده در پیمانه ها
بشنو از ساز قصه گو، سوز دل من مو به مو
در پرده ی افسانه ها
بشنو ناله ی درد کز دل خیزد
شاید زین ناله، خونین، اشکت بر رخ ریزد
خدا را !، خدا را !، که این شام غم را سحر از پی در نیاید
چه سازم، چه سازم، صبوری ز ما را ظفر از پی بر نیاید
تا کی ناله، تا کی مویه، برخیز ای ره نشین
گامی از کفر و دین نه، فراتر
برخیز با خیل مستان، چو می خاموش و جوشان
بنشین با می پرستان، به دور از خود فروشان
مگر از زندگانی، مراد دل ستانی
که گردون به افسون چو بستیزد، نهد از جام جم
افسانه ای در روزگاران
بیا خودکامگی از سر بنه، چون جام می در بزم یاران
در ده ساقی، زان می جامی، تا برگیرد از من خود کامی
« سپیده »
ایرانی به سر کن خواب مستی
بر هم زن بساط خود پرستی
که چشم جهانی سوی تو باشد
چه از پا نشستی
در این شب سـپیده تا دمیده
تیره شب به خون در کشیده
امید چه داری از این شب
که در خون کشیده سپیده
تیغ برکش آذر فشان
نغمه ها را تندری کن
در دل شب رخ برفروز
کار مهر خاوری کن
از درون سیاهی برون تاز
پرچم روشنایی برافروز
تا جهانی از تباهی وا رهانی
نیمه شب را، تیغ بر دل، برنشانی
با خواری در روزگار، ننگ باشد زندگانی
مرگ به، تا چنین زندگانی
ای مبارز، ای مجاهد، ای برادر !
دل یکی کن، ره یکی کن، بار دیگر
راه بگشا سوی شهر روشنی ها
روزگار تیرگیها بر سر آور